کتابخانه‌ی خصوصی حبیب سهرابی

تمامی مطالب این وبلاگ، شخصی و خصوصی است لذا ″ هرگونه استفاده ″ از مطالب آن ، باید با اشاره به ″ نام و آدرس وبلاگ ″ باشد در غیر اینصورت از نظر شرعی ، حرام و شامل دیون و از نظر عرفی و قانونی ، سرقت ادبی می‌باشد.

کتابخانه‌ی خصوصی حبیب سهرابی

تمامی مطالب این وبلاگ، شخصی و خصوصی است لذا ″ هرگونه استفاده ″ از مطالب آن ، باید با اشاره به ″ نام و آدرس وبلاگ ″ باشد در غیر اینصورت از نظر شرعی ، حرام و شامل دیون و از نظر عرفی و قانونی ، سرقت ادبی می‌باشد.

کتابخانه‌ی خصوصی حبیب سهرابی

« بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ »

* هرگونه استفاده از مطالب این وبلاگ به شرط اشاره به آدرس و نام وبلاگ بلامانع است.
* برای دیدن تصاویر با کیفیت بهتر ، بر روی آن‌ها کلیک/لمس کنید و در ادامه دریافت نمایید.

*** اصل ۲۳ قانون اساسی:
تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ‌کس را نمی‌توان به صرف داشتن عقیده‌ای مورد تعرض و موُاخذه قرار دارد.
_______«»_______

+ گفت: ضمایر را بشمار؛ گفتم: من، من، من ...؛ گفت: فقط من؟! ؛ گفتم: آری! همگی رفته‌اند ، فقط من اینجا تنها مانده‌ام ! ...
+ اگر جلوی اشتباهات خود را نگیریم آن‌ها جلوی ما را خواهند گرفت.
+ آن که نشسته، همیشه خسته نیست! کسی چه می‌داند، شاید جایی برای رفتن ندارد.
+ قصه‌ی اون پسرو شنیدید که رفیقش بهش گفت : اونور ببین ... ! ؛ گفت: من به عشقم قول دادم چشم‌چرونی نکنم ؛ رفیقش گفت: نه رفیق، اونورو ببین ، اون پسره کیه با عشقت ! .
+ صبر تلخ است اما میوه‌ی شیرین دارد = یک صبر کن و هزار افسوس مخور = هر چیزی در زمان خودش رخ می‌دهد ؛ باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند ، درختان خارج از فصل خود میوه نمی‌دهند!

کتاب سیاحت شرق

 

نام کتاب: سیاحت شرق یا زندگینامه آقا نجفی قوچانی
نویسنده: به قلم خودش
تصحیح : ر.ع. شاکری
نوبت و تاریخ چاپ: چاپ پنجم ۱۳۷۵
ناشر : انتشارات امیرکبیر
تعداد صفحات: ۷۲۰ صفحه.
اندازه‌ی صفحات: رقعی
عکس: دارد
شابک:  ISBN: 964-00-0192-9

* تاریخ ورود به کتابخانه‌ی شخصی: ۱۴۰۰/۰۱/۱۶
* تاریخ مطالعه: مطالعه‌ی اول از پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۱/۱۹ ساعت ۱۰:۲۱ تا

 

 

 

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

به نام خدا

امروز سه‌شنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۰ تصمیم گرفتم که بیخیال پارکبانی بشوم. هم به دلیل درد انگشت پای چپم و هم به خاطر سروکله زدن با مردم و راننده‌ها و هم بخاطر تبعیضی که دیدم. نمی‌دانم این قضیه که همیشه و در هر جا یک سوگلی پیدا می‌شود که بقیه دلزده می‌شوند از کجا پیدا شده و چرا اینطوریست؟! .
امروز بعدازظهر وقتی کانال گروه پارکبانی را نگاه می‌کردم دیدم که یکی از مغازه‌دارها با یکی از پارکبانان به اسم مسعود حسینی که پارکبان خیابان اریکه بود درگیر شده و او را مورد ضرب و شتم قرار داده. برایم جالب بود که همان روزی که من تصمیم به ترک اینکار گرفته‌ام این اتفاق افتاده است که خود مزید بر علت‌های دیگر شد.

عکس صفحه واتساپ

 

خیابان آزادگان که پارکبانش بودم ساختمانی دارد که وقتی کوچک و در دوران ابتدایی بودم، مخابرات و تلفن‌خانه‌ی شهر بیجار بود. بعداً دادگستری شد تا همین ۴-۵ سال پیش که الان متروکه هستش. جلوی این ساختمان یا درست‌تر بگم جلوی این اتاق ورودی که در عکس زیر می‌بینید باجه‌های زردرنگ تلفن همگانی بود که با سکه‌های معروف به ۲‌هزاری کار می‌کرد. وقتی بچه بودم یکبار با برادرم برای زنگ زدن به برادر بزرگمان که در سربازی بود و یا دقیق یادم نیست شاید برای زنگ زدن به شخص دیگری به اینجا آمده‌ام که آن صحنه‌ی شلوغ و آدم‌های داخل کیوسک و صف و سروصدا یادم هست.
این چند روزی هم که اینجا پارکبان بودم ، یادگاری سربازها را روی در و دیوار و کنتور گاز و لوله ناودان دیدم که البته نشد عکس بگیرم.

مخابرات و دادگستری سابق شهرستان بیجار گروس


در این مدت با پدر و پسر گرده‌‌پز فحاشی آشنا شدم که پسره ادعا می‌کرد که نظامی است و در مرز خدمت می‌کند و قرار است بوسیله‌ی پارتی‌هایش به بیجار بیاید.
با راننده‌ی اداره‌ی برق آشنا شدم که می‌گفت پدرش از خدمتگزاران و دست‌اندرکاران اول انقلاب بود و برای جلوگیری از حیف و میل بیت‌المال و سوءاستفاده نکردن از آن ، از اداره‌ی اوقاف بیرون آمده و الان من (=همان راننده که حدود ۵۰ سالی یا بیشتر سن ) باید با ماشین خودم راننده‌ی اداره‌ی برق باشم ؛ البته کارت جبهه هم داشت و می‌گفت دنبال سوءاستفاده نبوده و نیستم و بحث‌مان بر سر بی‌عدالتی و تبعیض و اینجور حرف‌ها بود که می‌گفت اون ۱۰-۱۲ سال اول انقلاب ، انقلاب بوده و بعد همه چی اینجوری شده و ... .
با کارمندی از اداره‌ی برق آشنا شدم که می‌خواست تا شماره پلاکش را حفظ کنم تا بعد از آن دیگر برایش ثبت پلاک نکنم!!! ؛ احمق نمی‌دانم چه جوری فکر می‌کرد.
یکی از مشکلاتمان با کارمندان حکومتی بود که می‌خواستند همجوره از زیر پول دادن در بروند و واقعا چه حس بد و چه حالت زشتی در انسان ایجاد می‌شود از این حقوق بگیران حکومت جمهوری اسلامی و انسان به فکر فرو می‌رود که : پس بگو پسر که این مملکت چطور از همه جا گندیده.
با مردکی آشنا شدم که برای ندادن ۵۰۰ تومان پول پارک دست به دامن رییس تاکسیرانی شهر بیجار شد.
آخ! بگذریم .

قرار شد که فردا وسایلی را که تحویل گرفته‌ام پس بدهم و سفته‌ام را پس بگیرم.
اینم از کار پارکبانی.

وللّه الحمد اولّا و آخرا
حبیب سهرابی
بیجار گروس
۱۴۰۰/۰۲/۰۷

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

کاظم نوربخش را از دورانی که در بوفه‌ی اداره‌ی ارشاد می‌نشست، به قیافه می‌شناسم. بعد از سریال نون‌خ چهره‌ای شناخته شده شد . حوالی غروب امروز بعد از پارک ماشینش ، جلو آمد و پرسید اینجا هم شامل پارکبانیه... ، گفتم عکس بندازیم و قبول کرد، سیدحسین موسوی را هم صدا زد ؛ اول ماسک و عینک داشتم( عکس بالا ) ، سلمان یا همان کاظم نوربخش در مورد برداشتن عینک و ماسک تذکر داد که در عکس مشخصه ...

عکس با پسر ساده دل روستا

۶ اردیبهشت ۱۴۰۰

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

آغاز ۳۶ سالگی

۰۶
ارديبهشت

امروز تولدم بود. ۳۶ سالگی. باور می‌کنید که خودم یادم نبود. تبریک بانک انصار به یادم آورد البته اولش کمی تعجب و شک داشتم که با رسیدن تبریک سایر بانکها و نگاه به تقویم، مطمئن شدم.
مبارک گویان تولدم

امروز دوشنبه ۱۴۰۰/۰۲/۰۶ ، بعدازظهر مهندس آمد و برگه‌های جدید که برای اخطار به راننده بود را نشان داد ... پرسیدم که هزینه چقدر بود برگه بذاریم گفت ۲۰ تومن. مازیار فرامرزپور و سهراب محمدی، دادشان بلند شد که اگه بگیم بیستمن ، مارو میکشن... منم همینطور، چون پول زیادی هستش.

بگذریم.
قراره از فردا برم خیابان طالقانی و باز شروع دردسر و سروکله زدن با راننده‌ها...
این اولین عکسم در ۳۶ سالگی است و در خیابان آزادگان .

آغاز سی و شش سالگی

. به دلیل مشکل پاهام و درد کف پاهام و اذیت کردن انگشت شست پای چپم( که در کوهنوردی پارسال مشکل خونمردگی زیر ناخن پیدا کرد ) و مشکلات دیگر تصمیم گرفتم که دیگر به پارکبانی نیام. اولش رفتم یه جفت صندل گرفتم که نوک پاهام اذیت نشه و بعد آستخاره‌ای گرفتم که اینکارو ترک کنم که جواب منفی بود . فعلا تو اینکارم تا ببینم قضا و قدر الهی چیه.

 


امروز موقع ظهر پسری خوش‌تیپ و خوش چهره اما با ظاهری ژولیده ، اصرار داشت که ده هزار تومان به او کمک کنم. واقعا چرا همچین جوانان رشیدی فقط به دلیل نداشتن پارتی و سرپرست مناسب باید به گدایی بیفتن.

حبیب سهرابی
بیجار گروس
۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
درب پلیس فتا

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

یکی از مشکلات پارکبانی ، کارمندان مفت‌خور و زورگوی حکومتی هستند، بخصوص آنهایی که روابط دارند و به ویژه آن‌هایی که ادعای خداشناسی دارند که از جمله‌ی آنها حاجیییییی‌آقا منصوری و همسر دانشمندشان می‌باشند که در دست به گوشی شدن و تماس با رئیس و رؤسا و شناسایی حق مردم تبحر ویژه دارند اما در شناسایی حق پارکبانان و بیکاران لال و گنگ و فلج عقیدتی هستند و متخصص در نان بریدن آدمهای بی‌کس و کار هستند.
حاجی‌آقا که پشت فرمان ذکر می‌گفتند ( حالا ذکر کی ، خودش بهتر می‌داند) اما ماشینش پارک شده بود و من به فرمان وظیفه هم برگه‌ی اطلاع‌رسانی به حضرت نان‌برش دادم و هم ثبت پلاک ماشینش را نمودم. حضرت کت و شلواریش به نیم ساعت نرسیده، هراسان و گریان و نالان به همراه زنش پیش من آمد و ضمن اعتراض به اینکه چرا او را ثبت پلاک نموده‌ام با بغضی که حرف زدنش را قطع می‌کرد گفت همین الان پیش خودت به بهرامی رئیس تاکسیرانی زنگ می‌زنم و ... . امام بهرامی لعنت الله علیه که نمی‌دانم از چه وحشت داشتند ، وحشت زده گفت که کاغذی را که او داده‌ای پس بگیر و پلاکش را حذف کن، گفتم : برگه‌ی اطلاع‌رسانیست، گفت هرچی هست پس بگیر. بحث بر سر این بود که تا نیم ساعت نباید ماشین ثبت پلاک شود و حاجی‌آقا می‌گفت این حق مردم است و من دستورالعمل را خوانده‌ام.
اینجا می‌خواهم یک سؤال تاریخی از امام بهرامی لعنت الله علیه و حاجی‌آقا منصوری بپرسم: یک پارکبان در خیابان به این شلوغی و پر از ماشین ، چطور تشخیص بدهد که کدام ماشین نیم ساعت پارک کرده ؟ اینطوری برای هر ماشین باید یک پارکبان باشد. دقت کنید تا با هم بخندیم: یک ماشین کنار خیابان پارک می‌کند، شما شروع به گرفتن نیم ساعت می‌کنید! بعد از ۱۵ دقیقه ماشین بعدی پارک می‌کند، برای همین هم نیم ساعت را شروع می‌کنی، همینجور برو تا ده‌تا ماشین، یهویی این وسط دوتاشون که معلوم نیست و دقیقا چندم هستند از پارک خارج می‌شوند، ... حالا پیدا کنید پرتقال فروش را!

حاجی‌آقا منصوری که واضح و مبرهن از ذکر شبانه سرمست و لایعقل بود( حالا ذکر کی ، خودش بهتر می‌داند) ، برگه‌ی زیر را که فقط جهت اطلاع رسانیست به من تحویل داد... . حاجی‌آقا و همسرشان ، ظفرمندانه پس از فتح قله، هی‌هی کنان سوار ماشین شدند و رفتند. سوال بود برایم که اگر من هم جزو فامیل زن حاجی‌آقا بودم و یا پسرشان بودم همین رفتار را با من داشتند؟!!!

بگذریم؛ فقط نمیدونم حواستون بود یا نه که حاجی‌آقا برای ۵۰۰ تومن پول پارک چه الم‌شنگه‌ای راه انداخت تا پول ندهد. ان‌شاءالله که بعداً پولشو میده... .

یکی از بدبختی‌های این مملکت، همین بی‌مغزها یا نخودمغزها هستند که دستورالعمل هایی به این خنده‌داری می‌نویسند.

لعنةالله علی‌الظالمین

حبیب سهرابی
بیجار گروس
۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
حوالی ساعت ۱۰
خیابان آزادگان
جلوی دادگستری سابق

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

شاید نوبت من است

۰۳
ارديبهشت

به نام خدا

موقعی که بیکار بودم به این فکر میکردم که خدا فرموده که بعد از هرسختی، آسایشی هست یا با هر سختی ، راحتی هم هست؛ و من فکر می‌کردم چرا در کار من گشایشی نیست؟ چرا برای همه راحتی و خواستنی های زندگی از کار و مال و حال هست اما برای من نیست؟ اول اینکه کاسب حبیب الله یعنی کوشنده و کسی که تلاش می‌کند دوست خداست، تلاش من کم بوده و شاید تلف شدن ایام جوانیم در گوه‌ترین سازمان جهان هم باعث سست شدن و تنبلی و خودبزرگ بینی‌ام شده بود. 
این روزها فکر می‌کنم که شاید دوران گشایش در کار من هم رسیده و اگر مریضی و درد بی‌درمان بگذارد شاید روزهای خوشی در انتظارم است. بدون هیچ شکی ، خدا برای بندگانش خیر می‌خواهد اما این ما هستیم که کاسه‌امان را برعکس گرفته‌ایم. 
خدایا به حق پیامبرانت و اوصیای آن‌ها، مریضی را از من و تمام محرومان مادی و معنوی بردار و کمکمان کن که ما هم جزو آن‌ها باشیم که بی‌حساب به آنها می‌بخشی، هم مادی و هم معنوی: آمین یا رب العالمین به حق محمد و آله. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل لولیک الفرج.

امروز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۰ ، حوالی ساعت ۱۲ ظهر، موقعی که در آشپزخانه کنار ماشین لباسشویی نیمه اتوماتیک ایستاده بودم، دستی به گوشهایم کشیدم و یک لایه پوست سیاه شده از قسمت بالایی گوشهایم که نتیجه‌ی ایستادن جلوی  آفتاب ☀️ هستش، کنده شد. اگرچه از ضد آفتاب استفاده می‌کنم ولی خوب خیلی تأثیر نداشته یا شاید اثر یکی دو روز اول که ضدآفتاب استفاده نمی‌کردم باشه.

وللّه الحمد اولّا و آخرا
حبیب سهرابی
بیجار گروس
۱۴۰۰/۰۲/۰۳
۱۲:۳۳

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

به یاد مش احد

۰۲
ارديبهشت

به نام خدا

یکی از مشکلات پارکبانی، سر و کله زدن با راننده ‌های زبان نفهم است؛ وقتی می‌گویم زبان نفهم، منظورم به معنای واقعی کلمه است. راننده می‌گوید، نه جریمه‌ای و نه پارکبانی باشد ... . یکی دیگر از مشکلات، راننده ‌های لات و زورگو هستند. دیروز راننده‌ای که از کارمندان اداره برق بیجار است، می‌گفت شماره پلاکم را حفظ کن و دیگر آن را ننویس!!!.
یکی دیگر از مشکلات، راننده‌های پشت فرمان نشسته یا ماشین‌های دارای سرنشین است، نمیدونم با توضیح دادن به این راننده‌ها میشه فهموند که وقتی ماشین پارکه، شامل قانون پارکبانی میشه حالا چه سرنشین داشته باشه و چه نداشته باشد. 
البته در این روزگار کرونا ، رعایت موارد بهداشتی هم خود مشکل دیگری است... .
بگذریم، موقع نوشتن پلاک ماشین باید دقت کنیم که شماره پلاک را اشتباه ثبت نکنیم تا هزینه به حساب راننده‌ی دیگری نوشته شود؛ به طور کلی موقع نوشتن باید دقت کرد.
دیروز ، چهارشنبه اول اردیبهشت ۱۴۰۰، در حال نصب علائم پارکبانی بودند، یه جوشکار، مهندس مختارزاده، امیر مرادی و یکی از تاکسیرانی. اینم عکسش:

عکسی از نصب تابلوی پارکبانی در خ آزادگان

غروب‌های پارکبانی هم خلسه و هم دلتنگی خودش را دارد، بخصوص برای کسی که بی‌کس است. ای خدا تا کی جدا ( به یاد مرحوم گلابدره ای)
وداخه‌وه متوجه شدم یعنی از مازیار شنیدم که مش احد تسویه‌حساب کرده. دو شب پیش که با هم همکلام شدیم می‌گفت که در ایام جوانی ، ویدیوباز بوده و هر کی ویدیویش دچار مشکل می‌شده ، دنبال او می‌آمدند. می‌گفت کمیته دنبالش می‌کرده و از این حرفها. حدود ۵۰ سالی سن داشت.

برای کتاب خواندن ، وقت کم می‌آورم. واقعا الان معنای خسته بودن را می‌فهمم. ان‌شاءالله که به زودی دوباره کتاب خواندن را شروع کنم.
الحمدالله رب العالمین

۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
حبیب سهرابی
بیجار گروس

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

زیاد در مورد کار پارکبانی می‌پرسند. امروز ۳۰ فروردین ۱۴۰۰ و نزدیک ظهر با پیرمردی هم کلام شدم. به نظر می‌رسید که خودش هم بازنشسته باشد. حرفی قشنگی زد. بحث‌مان در مورد بیکاری و اینکه من قبلاً بیکار بودم و با کار پارکبانی ، مشغول به کار شده‌ام؛ در جوابم گفت : اگر این بازنشسته ها نبودند ، بیکاری هم نبود، بیمه دارند و صاحب کار هم چیز زیادی از آن‌ها نمی‌خواهد، بازاری‌ها بازنشسته هستند، فلانی و فلانی و صاحب فلان کار ( اسم برد الان یادم نمانده ) هم از بازنشسته ها هستند، بذارید چندتا جوان بیکار بره سرکار. بعد گفت : برای مدرسه غیرانتفاعی از من هم دعوت کردند ، نرفتم گفتم چندتا جوانو ببرید... . من هم ضمن تایید حرفهایش گفتم که آژانس‌های تلفنی هم از بازنشسته ها هستند، اگر نبودند جوان‌ها سرکار می‌رفتند.
حرفش درست بود و این یکی از دردهای شهر بیجار یا شاید بشه گفت ایران است. یارو کارمنده و یه مغازه هم داره، به قول خودشون برای روزهای بازنشستگی!!! ، خوب به جای مغازه زدن و بریدن نان آدمهایی که مثل شما درآمد ثابت بازنشستگی ندارند، اشتغالزایی کنید نه اشتغالزدایی. یاد پدرم افتادم که کاری جز تاناکورا فروشی نداشت، مغازه‌ای اجاره‌ای داشت و بگی‌نگی کارش خوب بود تا اینکه سر و کله‌ی کارمندان و به ویژه معلم‌ها پیدا شد، هیچی آخرسر بنده خدا مجبور به جمع کردن مغازه‌اش شد. من این درد را با وجود خودم حس کرده و چشیده‌ام. 
همین الان (حوالی ساعت ۵ عصر ) که مشغول نوشتن این مطالب بودم با پیرمرد دیگری هم کلام شدم که می‌گفت ۲۰ سال دبیر بوده و ۵ سال قاضی و ۱۰ سال هم در زندان انفرادی بوده ، یعنی بعد از انقلاب. از حکومت گلایه داشت و از بی عدالتی. برایش گفتم که من هم گرفتار بی‌عدالتی این حکومت شده‌ام و بعد از ۱۵ سال تلف کردن جوانی‌ام برای گوه‌ترین سازمان جهان، حالا در ۳۵ سالگی باید پارکبانی کنم. 

این هم یه عکس یهویی همین الانی : من و مازیار و مش احد

من و مش احد و مازی

۳۰ فروردین ۱۴۰۰
حبیب سهرابی
بیجار گروس

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۰ ، اولین روز کاری‌ام در پارکبانی بود. طبق قرار قبلی با مهندس مختارزاده، ساعت ۴ بعدازظهر، رفتم شرکت. البته من زودتر رفتم و حدود نیم ساعتی معطل ماندم ( طبق همان اصلی که روز اول کاری، خوش قولی و علاقه به کار را نشان دهم). استرس روز اول را هم داشتم.
بعد از توضیحات مهندس، حدود ساعت ۵، به طرف داخل شهر ، با پراید مهندس، حرکت کردیم. اولین عکس را در همان شرکت جهت یادگاری با مهندس مختارزاده گرفتم.

من و مهندس مختارزاده


همراهمان پسری به اسم محمد بود که او هم مثل من تازه‌کار و شروع کارش بود. در بین راه، مهندس در مورد رابطه‌ی کاریمان گفت که رابطه‌ رفاقتی هستش نه کارفرما و زیردست. این روحیه برای کار ، روحیه‌ی خوب و یک ویژگی مثبت هستش و امیدوارم که رفتار پارکبان‌ها باعث تغییر روحیه اش نشود. ان‌شاءالله.
خلاصه ، خیابان آزادگان ،شروع کارم بود و آقا مازیار ، هم راهنمایی‌ام کرد. این هم عکس با آقا مازیار.

من و مازیار

 

اتفاقات امروز: یکی عصبانیت یک راننده آژانس بود که فکر می‌کرد مقصر مشکلاتش من هستم. نفر بعدی هم گل‌فروش روبروی نیروی انتظامی بود که جلو آمد و گفت: قنطراتی (=پیمانکار) گرفتیش؟ تا حالا چند بار نوشتی. گوش نداد اما جوابش این بود که چه یکبار و چه صد بار بنویسم پولش تغییری نمی‌کند و همان یکبار محسوب می‌شود. خلاصه اینکه جوانی آمد و توضیحاتی داد. نمی‌دانم چکاره بود ،فکر کنم از بچه‌های راهنمایی و رانندگی بود. البته من هم متوجه شدم که اشتباه کرده‌ام و ماشین‌های خدماتی، تاکسی و ماشین‌های پلیس و امثال اینها را ثبت پلاک نکنم. همچنین متوجه شدم که دور میدان فاضل گروس هم به پارکبان مربوط نیست .
دوم اینکه در جلوی بانک توسعه تعاون( قسمت شمالی خ.آزادگان) جوانی با دو خانم که همراه هم بودند درگیری لفظی پیدا کردند و کار به دست بلند کردن جوان، روی یکی از خانم‌ها کشید و مردی از ماشینش پیاده شد و آن‌ها را به کلانتری آنطرف خیابان برد؛ فکر کنم با هم آشنایی داشتند. آن خانم دیگر هم سوار پژویی شد و ... . دعوا سرِ چی بود و چی شد نمی‌دانم...
امروز خسته شدم و هوای بعد غروب هم خنک و سرد بود و من که کم لباس پوشیده بودم ، سردم شد. خیلی سردم شد. البته یادم رفت که بگویم که مهندس، یک کلاه و یک کاور و یک دستگاه کارت خوان و شارژش را تحویلم داد.

ملزومات پارکبانی


 ساعت ۸ شب هم مهندس آمد و به عملکرد امروزمان نگاهی کرد؛ من و مش احد و مازیار و همان پسر جدید محمد.
این هم عکس اولین فعالیتم برای یادگاری:

اولین درآمدم در پارکبانی

ان‌شاءالله که به لطف خدا کارمان دوام و توسعه داشته باشد و تمام بیکاران صاحب کار شوند و آدم‌های بی منطق هم صاحب منطق و فهم شوند.
با تشکر از شرکت داده‌پرداز رایا پارک

الحمدالله رب العالمین
حبیب سهرابی
بیجار گروس
۲۶ فروردین ۱۴۰۰

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

کتاب یوگا و قلب شما

 

نام کتاب: یوگا و قلب شما
نویسندگان: دکتر ک.ک.دیتی ، دکتر ام.ال.گاروت ، سولی پاوری
مترجم : میرمجید خلخالی زاویه (۱۳۴۵- )

Yoga and your heart
Datey,K.K. Gharot,M.L
نوبت و تاریخ چاپ: چاپ اول ۱۳۷۸
ناشر : روزبهان
تعداد صفحات: ۲۴۰ صفحه.
اندازه‌ی صفحات: وزیری
عکس: دارد
شابک: ISBN : 964-5529-38-7

* تاریخ ورود به کتابخانه‌ی شخصی: ۱۳۹۱/۰۲/۰۱ خرید از جمعه بازار بیجار
* تاریخ مطالعه: مطالعه‌ی اول از ۱۳۹۹/۰۵/۱۵ ساعت ۱۰:۲۵ تا ...

 

 

 

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

کتاب فردای بهتر

۰۷
فروردين

کتاب فردای بهتر

 

کتاب فردای بهتر

 

نام کتاب: فردای بهتر
نویسنده: یدالله جواهری آریا

نوبت و تاریخ چاپ: چاپ دوم ۱۳۹۰
ناشر : نقش آفرینان
تعداد صفحات: ۴۲۰ صفحه.
اندازه‌ی صفحات: وزیری
عکس: ندارد
شابک : ISBN: 964-94280-8-9

* تاریخ ورود به کتابخانه‌ی شخصی: ۱۳۹۹/۰۶/۱۱ سایت آی کتاب (۱۵۰۰۰)
* تاریخ مطالعه: مطالعه‌ی اول از ساعت ۰۰:۱۷ چهارشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۲۷ تا 

چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۱/۱۸ ساعت ۲۰:۰۰

* معرفی و بررسی:
بسم الله الرحمن الرحیم

دوست دارم بگویم که کتابی استخوان‌دار و خواندش با ارزش است بخصوص برای کسانی که قصد مهاجرت دائمی از ایران را دارند.
این کتاب که مطالب آن واقعی است داستان ایرانی های مهاجر به کشور آلمان در زمان جنگ تحمیلی عراق بر علیه ایران در دهه‌ی ۶۰ است. 
+ اولین چیزی که در کتاب و با خواندن صفحات ابتدائی خودنمایی میکند، اشتباهات تایپی و غلط‌های املایی است که بعضی مواقع گیج‌کننده و آزار دهنده است اما داستانهای مهیج و اجتماعی کتاب، این اشتباهات را قابل تحمل می‌کند. 
با خواندن کتاب به موارد زیر و مطالب دیگری می‌رسیم:
+ تأثیر محیط بر افراد به ویژه بر فرد یا افرادی که فرهنگ مشخص و ایمان قوی و با استدلال ندارند که امروزه در بین خانواده‌هایی که منبع فکریشان شبکه‌های ماهواره‌ای می‌باشد کاملا واضح و مشخص است. 
+ مشکلات و خطراتی که زندگی در آلمان و کشورهای غربی برای یک خانواده‌ای ایرانی دارد.
+ شاید بشه گفت که در غرب  برای ایرانیان مهاجر ، کار بوده اما در فرهنگ غربی ، روابط عاطفی و به شکل ایرانی وجود ندارد .
الحمدالله رب العالمین
حبیب سهرابی
بیجار گروس
۱۸ فروردین ۱۴۰۰

www.habibsohrabi.blog.ir
http://habibsohrabi.blog.ir/post/101

 

 

 

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

کتاب گزارش کمیته پیگیری سرنوشت امام موسی صدر از ربودن تا به امروز

ضمیمه کتاب گزارش کمیته پیگیری سرنوشت امام موسی صدر

 

نام کتاب: گزارش کمیته پیگیری سرنوشت امام موسی صدر ( از ربودن تا به امروز )
تدوین: کمیسیون اصل ۹۰ مجلس شورای اسلامی

نوبت و تاریخ چاپ: بهار ۱۳۷۸
ناشر : کمیسیون اصل ۹۰ مجلس شورای اسلامی
تعداد صفحات:  ۲۸۸ صفحه + ۱۶ صفحه ضمیمه جداگانه با قطع رقعی
اندازه‌ی صفحات: وزیری
عکس: دارد
شابک:  ۹۷۸۹۶۴۹۶۱۶۶۶۷  |   ISBN: 978-964-96166-6-7

* تاریخ ورود به کتابخانه‌ی شخصی: ۱۳۹۹/۰۹/۱۸ دیجی‌کالا
* تاریخ مطالعه: مطالعه‌ی اول از چهارشنبه ۱۳۹۹/۱۲/۱۳(۱۲:۱۴) تا سه‌شنبه ۱۳۹۹/۱۲/۲۶(۱۵:۳۹)

* معرفی و بررسی:

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

نام امام موسی صدر را از دوران نوجوانی شنیده‌ام و یک یا دو جلد از کتابهایش را هم در کتابخانه قبلی ام داشتم. 
کتاب در مورد زندگی انسانی شگفت‌انگیز است که در زندگیش به انسان‌هایی عجیب و کوتوله‌‌ای برخورد کرده؛ امام موسی صدر در برخورد با سرهنگ کوچک و عقده‌ایی به اسم معمر قذافی رهبر لیبی که امروز زنده نیست و در موردش حرف زیاد است آنهم حرف‌های عجیب که دور از حقیقت و واقعیت نیست. 

البته بعید نیست که امام موسی صدر در همان روزهای اول بازداشت به شهادت رسیده باشند چون اگر زنده بود، دولت لیبی  حداقل برای آبروداری یا هر چیز دیگری او را در طول این چند دهه آزاد می‌کرد، در یکی دو سایت هم خواندم که افراد مطلعی چون یاسر عرفات، انور سادات، حسنی مبارک و یکی دونفر دیگر بر شهادت امام موسی صدر و همراهانش در همان روزهای اول به دست معمر قذافی و یا به دستور او، تأکید دارند و این بعید نیست چرا که عجیب است که تاکنون خبری از ایشان به دست نیامده است. 
اطلاعات کتاب تا قبل از سقوط حکومت قذافی است و ضمیمه‌ی ۱۶ صفحه‌ای در خصوص اقدامات بعد از سقوط حکومت قذافی است؛ البته بیشتر اقدامات انجام شده در حد‌ّ حرف زدن و کاغذ سیاه کردن بوده و هیچ طرفی ، اقدام عملی انجام نداده است که اگر انجام داده بودند در طول سی سال حکومت قذافی، جوابی قابل قبول می‌داد! و از بغل پیگیری ربودن امام موسی صدر هم عده‌ای به دنبال منافع سیاسی و نون‌دونی خودشان بوده‌اند نه پیگیری سرنوشت امام موسی صدر!. 

اقدامات امام موسی صدر در لبنان ، واقعاً من را متحیر کرد . واقعا تمام مسئولین جمهوری اسلامی به فدای یک تار موی امام موسی صدر. 

جالب و یا غم‌انگیز اینجاست که حدود ده سال از سقوط حکومت لیبی و معمر قذافی می‌گذرد اما تاکنون از سرنوشت امام موسی صدر اطلاع دقیقی بدست نیامده است ، همینقدر که او بعد از سفر در شهریور سال ۱۳۵۷ به کشور لیبی ، به دستور و توسط معمر قذافی و حکومت لیبی ربوده شد و دیگر اجازه‌ی دیدار با خانواده و دنیای خارج را پیدا نکرد. بعید است امروز که بیش از چهل سال از آن روز می‌گذرد و آن موقع امام موسی صدر حدود پنجاه سال داشته، ایشان زنده باشند فقط موضوع اینست که ایشان به مرگ طبیعی وفات یافته‌اند یا توسط قذافی و عواملش به شهادت رسیده‌اند و اینکه محل دفنش کجاست؟.
لازم به ذکر است که در سفر امام موسی صدر به لیبی، دو نفر دیگر نیز به نام‌های محمد شحاده و عباس بدرالدین نیز همراه ایشان بوده‌اند که آنها نیز از آن زمان تاکنون ناپدید شده‌اند.

نکته‌ی دیگری که در کتاب برای اولین بار خواندم اینکه قرار بوده که آوارگان فلسطینی در جنوب لبنان یعنی در مناطق شیعه‌نشین- به همان سبک اسرائیل- جایگزین و یا ساکن شوند که با مخالفت امام موسی صدر این کار انجام نشده است.

کلیک/لمس کنید: سایت امام موسی صدر
الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ

حبیب سهرابی

بیجار گروس

۲۶ اسفند ۱۳۹۹


www.habibsohrabi.blog.ir
http://habibsohrabi.blog.ir/post/100

 

 

 

 

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

عکس کتاب وحشت در سقز

 

نام کتاب: وحشت در سقز
نویسنده: مصطفی تیمورزاده
به کوشش: شهباز محسنی

نوبت و تاریخ چاپ: چاپ اول ، ۱۳۹۴
ناشر : پردیس دانش (= شیرازه)
تعداد صفحات: ۱۳۶ صفحه.
اندازه‌ی صفحات: رقعی
عکس: دارد
شابک:  ۹۷۸۹۶۴۲۵۰۹۷۴۴ |   ISBN: 9789642509744

* تاریخ ورود به کتابخانه‌ی شخصی: ۱۳۹۹/۰۹/۱۸ - دیجی‌کالا
* تاریخ مطالعه: مطالعه‌ی اول از جمعه ۹۹/۱۱/۱۷ ساعت ۱۳:۳۱ تا چهارشنبه ۹۹/۱۲/۱۳ ساعت ۱۰:۲۵

* معرفی و بررسی:

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

این کتاب شامل خاطرات نویسنده در مورد اتفاقات قسمت غرب و شمال غربی ایران و بویژه شهر سقز از اواخر حکومت قاجار و جنگ جهانی اول تا قدرت گرفتن رضاخان پهلوی می‌باشد. 
به مسائل زیادی در کتاب اشاره شده که ارزش خواندن و وقت گذاشتن دارد. کتاب برای اولین بار در دهه ۳۰ شمسی چاپ شده است. 
وقتی نابسامانی و اوضاع گرانی داخل کتاب را که به دلیل نبود دولت مقتدر مرکزی و همچنین ظلم و بی‌رحمی مردم نسبت به همدیگر را خواندم به یاد امروز و اوضاع فعلی کشور افتادم. حکومت و دولت ، مردم را رها کرده و فقط به فکر چند میلیون کارمند و بازنشسته‌ی خودش است و فرت‌وفرت حقوق و مزایای آن‌ها را در مقابل گرانی اجناس بالا می‌برد و بقیه‌ی مردم را به حال خودشان رها کرده؛ خدا به داد اجاره‌نشین‌ها و مریض‌دارها برسد. عده‌ای هم که مشغول مخفی کردن انواع اجناس از غذایی و دارویی و رفاهی هستند تا قیمت را بالا ببرند و پول خون پدر به درک رفته‌اشان را از مردم گیج شده بگیرند! دقت می‌کنی ! بعد از این همه سال از تاریخ این کتاب ، اوضاع کشور تغییر چندانی نکرده است! یاللعجب.
لازم به گفتن است که متن کتاب از نظر ویراستاری و علائم نوشتاری ضعیف و همچنین جمله بندی آن هم ممکن است برای هرکسی به راحتی قابل فهم نباشد. 

 

 


الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ
حبیب سهرابی
بیجار گروس
۱۳ اسفند ۱۳۹۹ خورشیدی

www.habibsohrabi.blog.ir
http://habibsohrabi.blog.ir/post/99 

 

 

 

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi