🔏ڪٺابخانه‌ی خصوصےحبٻب سهرابـے

استفاده از مطالب وبلاگ فقط با ذکر صلوات حلال است

🔏ڪٺابخانه‌ی خصوصےحبٻب سهرابـے

استفاده از مطالب وبلاگ فقط با ذکر صلوات حلال است

🔏ڪٺابخانه‌ی خصوصےحبٻب سهرابـے

« بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ »
‹« اَللَّهُمَّ صَلِّ‌عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ‌مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ‌فَرَجَهُمْ »›

🚨 هرگونه دانلود و کپی و استفاده از مطالب این وبلاگ «فقط» با ذکر صلوات بر پیامبر گرامی اسلام و اهل بیت ایشان ، حلال و آزاد است.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



* برای دیدن تصاویر با کیفیت بهتر ، بر روی آن‌ها کلیک/لمس کنید و در ادامه دریافت نمایید.

* اندازه‌ی کتاب ( عدد بزرگ : طول کتاب ؛ عدد کوچک: عرض کتاب ):
رقعی ۱۴/۸ × ۲۱
وزیری ۱۶/۵ × ۲۳/۵
پالتویی کوچک ۱۰ × ۱۹
پالتویی بزرگ ۱۱/۵ × ۲۲
جیبی ۱۱ × ۱۵
نیم جیبی ۸ × ۱۱/۵
جیبی رقعی ۱۴ × ۱۰/۵
رحلی ۲۱ × ۲۸
رحلی سلطانی ۲۴ × ۳۳
خشتی بزرگ ۲۲ × ۲۲
خشتی کوچک ۱۹ × ۱۹

*** اصل ۲۳ قانون اساسی:
تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ‌کس را نمی‌توان به صرف داشتن عقیده‌ای مورد تعرض و موُاخذه قرار دارد.
--------------------------
اَللَّهُمَّ صَلِّ‌عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ‌مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ‌فَرَجَهُمْ

حرف‌های مهم
طبقه بندی موضوعی
نوشته‌های قبلی
آخرین نظرات
  • ۱۴ فروردين ۰۳، ۰۰:۳۰ - hassan
    good
پیوندهای مفید و لازم

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مشکلات مردم در جمهوری اسلامی» ثبت شده است

بِسْمِ اللّٰہِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِیمِ 

دوباره کاری و مشکل‌تراشی و پول به جیب زدن دولتیها رسید به اسناد ملکی؛ از جمله تبدیل اسناد دفترچه ای به تکبرگ. من هم برای تغییر سند دفترچه ای به تکبرگ در اواخر مرداد ۱۴۰۴ به اداره ثبت اسناد و املاک شهر بیجار مراجعه کردم. قبل از مراجعه، به اداره ثبت اسناد زنگ زدم و پرسیدم چه مدارکی لازم داره؟ جواب دادند که باید در سامانه کاتب ثبت نام کنی و بعد با سند بیای اداره. بعد از ثبت‌نام در سامانه کاتب با سند به اداره رفتم. مشخص شد که علاوه بر ثبت‌نام در سامانه ، باید در قسمت «درخواست‌های من» تقاضای تغییر سند دفترچه‌ای به تکبرگ را نیز ثبت میکردم که اون کارمندی که تلفن را برداشته بود به این موضوع که یه نکته‌ی اصلی هستش اشاره نکرده بود. ( بعداً متوجه شدم که این مطلب را روی بنر بزرگی چاپ کرده‌اند و در اداره به دیوار چسبانده‌اند!)

* مدارک لازم : ثبت نام در سامانه کاتب - در قسمت درخواست‌های من، ثبت درخواست تعویض دفترچه‌ای به تکبرگ - همراه داشتن سند دفترچه‌ای - اگر سند صلح هست و صاحب سند فوت کرده کپی برابر اصل گواهی فوت هم لازمه( گواهی برابر اصل را در دفاتر اسناد رسمی انجام میدن)

 

... بعد از مراجعه به رئیس اداره  که هم به موبایل جواب میداد و هم به تلفن رومیزی  و هم به من ! ... یه اسمی را گنگ و نامفهوم در حین جواب دادن به تلفن گفت که نفهمیدم...، کارم را به کارمندی به فامیلی «س» ارجاع داد. س که کارمند اداره ثبت اسناد هستش نوشته‌ای که حدود سی سال پیش را یه کارمندی مثل خودش نوشته بود  نتوانست بفهمد! لذا دست به دامن نقشه‌ شد...؛ آنطرف میز رفتم و از روی نقشه خانه را به او نشان دادم؛ نمیدونم احساس بامزه بودن میکرد یا تیکه می‌انداخت!؛ روی نقشه‌ی کاملاً واضح، که مسیر خیابان و کوچه کاملاً مشخص بود می‌پرسید که شما از کجا میری داخل خونه ؟ با هلی‌کوپتر میری ؟!. جالبه بدونید که بعداً متوجه شدم این آقا نقشه‌بردار اداره هستش! ؛ نهایت اینکه گفت باید نقشه‌برداری بشه. 

با کمک یه آقای ملکی که بنگاه‌دار هستش، شماره‌ی یه نقشه‌بردار را پیدا کردم و باهاش برای پنجشنبه هماهنگ کردم . مهندس نقشه‌برداری اومد و کار را انجام داد و برای تهیه نقشه ۶۳ متر ۹۰۰ هزار تومان هم گرفت . 

نقشه را بردم پیش س، بعد از نوشتن مطالب و اعدادی روی نقشه، گفت ببر پیش خانم بانصیری و بعد بیار بذار روی میزم. داشت می‌رفت صبحانه میل کنه.

بردم پیش خانم بانصیری ، گفت حدود یه‌هفته تا ده روز طول می‌کشه. شماره موبایل گرفت و گفت بهت زنگ می‌زنم. گفتم سوار گفته بعد از انجام کار بیار بذار رو میزم، گفت باید جواب نامه‌ها بیاد. عجیب بود که کارمند س از روند کاری اداره‌ی محل کارش باخبر نبود.

حدود یک هفته بعد خانم بانصیری زنگ زد و رفتم پرونده را بردم پیش س. نگاهی به نقشه کرد و پرسید اینارو خودت نوشتی؟!!! ( یاللعجایب! طرف نمی‌توانست دست خط خودش را هم تشخیص بده!). خلاصه یه مطالبی نوشت و چاپ کرد و گفت ببر پیش خانم ت. 

ت با فاصله از شیشه نشسته بود و ضعیف حرف میزد و برخورد بدی داشت. یه مشخصاتی در مورد اسم و فامیل و کدپستی پشت برگه چاپ شده س نوشت و گفت اینها را بنویس. گفتم خودکارت را بده، صداش ضعیف بود و با اخم به یه جایی اشاره کرد. روی سکو را گشتم اما خودکاری پیدا نکردم. نهایت اینکه مشخص شد روی یه میز تو یه گوشه از سالن یه خودکار هست. اطلاعات خواسته شده را نوشتم و برای ت بردم. منتظر بودم تا تایپش تمام شود. کنارم هم یه مردی ایستاده بود. با برخورد تندی خطاب به ما گفت برید بشینید صداتون میزنم!. من نرفتم... برگه را گرفت و شماره موبایلم را نوشت و گفت که بهت زنگ می‌زنیم ، و بعد پرونده را با حالت تندی به گوشه‌ای پرت کرد. 

۱۶ شهریور ۱۴۰۴ پرونده تحویلش شد و تا ۴ آبان زنگ نزدند، برای اینکه یه موقع زنگ بزنن و بتونم جواب بدم، در تمام ساعات اداری، از شنبه تا چهارشنبه ، موبایلم را تو جیبم میذاشتم. حدود یه ماه بعد به اداره ثبت اسناد زنگ زدم، یه مردی گوشی را برداشت و در جواب سؤالهایم که پرونده در چه وضعیتیه ؟ هی میگفت چی بگم ... . خلاصه ۴ آبان مجدد زنگ زدم و اینبار یکی دیگه جواب داد، مشخص شد که پرونده آماده هستش؛ اون طرف خط می‌گفت نکنه زنگ زدن تو در دسترس نبودی؟! . خلاصه گفت بیا پیش خانم ت دنبال کارهای پرونده.

روز بعد رفتم پیش ت. پرونده را داخل کمد گذاشته بود، رفت دنبالش گشت و آورد ، نگاهی به سیستم کرد و یه تکه کاغذ نوشت و گفت این را ببر دفترخانه و بگو این نامه «شرط صلح» را تو سیستم برام بفرستن. راهی دفترخانه شدم. اونجا مشخص شد چیزی که ت می‌خواسته، تو متن هستش و نیاز به این دوباره کاری نبوده. نامه را گرفتم و مجدد برگشتم پیش ت.

هزینه‌ی تاکسی برای رفت و برگشت هم ۲۰ هزار تومان  شد.

 رفت و برگشت حدود نیم ساعت طول کشید ؛ به ت گفتم نامه را آوردم ، می‌گفت کدوم نامه؟ ! ... خلاصه دوتا برگه چاپ کرد و داد به همکار روبروش، کارمند م. ف ؛ م.ف هم نگاهی به برگه‌ها کرد و دور دوتا عدد خط کشید و گفت پرونده را ببر بالا پیش آقای ف!!!بگو اونهایی که دورش خط کشیدم با نقشه نمی‌خونه.

 

خلاصه رفتم بالا پیش س. ف ( یاد خاطره‌ای از چند سال پیش افتادم. برای تعویض کارت پایان خدمت، به پلیس+۱۰ رفتم، تمام کارکنان آنجا از زن و مرد یه فامیلی داشتن! ... گفتم با فلانی کار دارم، گفتند با کدومشون ؟ فامیلی همه تو اینجا یکیه!) .

قبل از من یه خانواده اونجا بودن، س.ف می‌گفت سی دی نقشه را بهم بدید، مراجعه کننده می‌گفت کدومشون؟ این سند تا حالا چهار بار نقشه‌برداری شده، دوبار خودمون و دوبار خودتون! س.ف گفت سند همسایه را بیارید،گفتن که همکاری نمیکنن و سند نمیدن . 

گفت قبلاً مال چه کسی بوده؟ مراجعه کننده گفت فلانی، دوباره گفت قبل از اون مال کی بوده؟ ؛ چند بار پشت سر هم این را پرسید تا جایی که مراجعه کننده تو جواب موند!..( تو دلم خنده ام گرفت) ،  مابین کارشون، س.ف به من اشاره کرد، پرونده را نگاه کرد و به عددی که خودشان چاپ کرده بودند اشاره کرد و گفت خودت با متر اندازه بگیر ببین این ۶ متر و ۲۵ سانت هستش یا ۶متر و ۶۵ !؟ ؛ جالب بود که هم داخل اسناد قدیمی و هم نقشه جدیدی که ۹۰۰ تومن آب خورده بود ، هردو ۶ متر و ۲۵ سانت بود اما سیستم اداره، ۶متر و ۶۵ زده بود! چطور و چرا ؟ الله اعلم. 

مسخره بازی را می‌بینید ؟ .

برای یه سمت نقشه هم گفت که سند همسایه یا کپی یا شماره ملک را برام بیار و خلاصه من اینبار باید آویزان همسایه بغلی میشدم. 

رفتم پیش همسایه، گفت سند در رهن بانک بوده و دادیم به فلان دفترخانه که فک رهن بشه. برو اونجا و شماره ملک را بگیر. رفتم دفترخانه اسناد رسمی، کارمندی که اونجا بود گفت که خوده اداره ثبت داره همه چیو ، چرا اومدی اینجا ؟ گفتم کارمنده، به این حرفها گوش نمیده و از من خواسته. خلاصه شماره ملک را برام نوشت و بهم داد.

داشتم فکر میکردم اگه همسایه شماره ملکش را نمی‌داد آن‌وقت چکار باید میکردم؟ شاید اصلاً همسایه با همسایه پدر کشتگی داشته باشن، اونوقت چاره چیه؟ در همین افکار به اداره ثبت زنگ زدم؛ کارمند گفت: اسم و فامیل صاحب سند یا ورثه را بیاور تو سیستم سرچ کنیم ... .

جداً مسخره بازی را می‌بینید ؟! خوب همونجا سرچ میکردی چرا من را دنبال نخود سیاه فرستادی؟. برای همین شماره ملک ، حدود چهار روز معطل شدم! .

شنبه حدود ساعت ۸ و نیم رفتم اداره؛ دیدم جا تره و بچه نیست! مشخص شد که س.ف امروز نمیاد سر کار. داشتم فکر کردم اگه طرف یه آدم بدبخت و بی‌کس‌وکار باشه یا بیسواد باشه یا از جای دور اومده باشه چکار باید بکنه؟ نباید این کارمند به جانشین داشته باشه که مردم گرفتار نشن).

روز بعد ۱۱ آبان ۱۴۰۴ رفتم اداره ثبت خدمت س.ف؛ از روی شماره ملک همسایه یه تغییراتی تو سیستم داد و گفت ببر پیش س ( نقشه‌بردار اداره) ، این دو کارمند با فاصله ده متر روبروی هم میشینن، رفتم پیش س ، اون هم اعداد و شماره پلاک همسایه را در سیستم تغییر داد و برگه‌ای چاپ شده را امضا کرد و دوباره بردم پیش س.ف . یه مطالبی در مورد شماره پلاک همسایه‌ها و متراژ نوشت و امضا کرد و من هم امضا کردم و گفت ببر پیش رئیس امضا کنه . بعد از امضای ریاست، بردم پیش س.ف ، گفت ببر پیش خانم ت.

 رفتم طبقه پایین پیش ت ، ت گفت برو پرونده را هم بیار، دوباره رفتم بالا پیش س.ف . خلاصه پرونده را گرفتم و دادم به ت ، گفت بشین صدات میزنم. امروز حلقه دستش نکرده بود، نمیدونم یادش رفته بود یا کلاً مشقی بود، شایدم دعواشون شده .

حدود یه ربع بعد م.ف گفت : سهرابی. رفتم پیشش ، دوباره زیر همون دو عدد را خط کشید و گفت ببر پیش ف بگو این عددها با نقشه نمی‌خونه! گفتم چی نمیخونه؟ گفت ببر ، خودش می‌دونه.

دوباره رفتم بالا پیش س.ف ، آخر همون نوشته‌های خودش حدود دو کلمه نوشت، شاید اقدام گردد ، چون دست‌خطش خوانا نبود نتونستم بخونم، س.ف گفت ببر پیش بگو الان میخونه! خلاصه دوباره رفتم پایین ( این بالا و پایین کردن‌ها را ساده رد نکنید! فکر کنید اگه مراجعه‌کننده پیر باشه یا مشکل حرکتی داشته باشه یا مثل من مشکل تنگی شدید کانال نخاعی داشته باشه اونوقت زجر این بالا پایین رفتن‌ها را متوجه میشوید) . 


فایل صوتی با صدای بلند و هدفون بشنوید بهتره

رفتم پایین پیش م.ف ، تعجب کرد ، گفت چی شد؟ گفتم یه چیزی نوشت... . بعد از کمی ور رفتن با کاغذها گفت پدرت کجاست؟ گفتم فوت کرده، تو چشمام نگاه کرد و چهره‌اشو یه حالت خاصی کرد ، نمیتونم توصیف کنیم،  گفت برو گواهی فوت برابر با اصل بیار. دوباره راهی آوردن کاغذ شدم. رفتم خونه گواهی فوت را برداشتم و رفتم دفترخانه، کپی را مهر و امضا کردند و دوباره برگشتم اداره ثبت. ده تومن هم هزینه‌ی تاکسی شد. حدود نیم ساعت یا کمی بیشتر طول کشید. برگه را دادم م.ف، برگه را داد خانم ت . ت دوباره شماره موبایلم را گرفت و گفت بهت زنگ می‌زنیم - بازم سرکاری ، دوباره رفت برای یه ماه دیگه- توضیح دادم که سند را لازم دارم سریعتر انجام بده... گفت سرم شلوغه، دو سه روز طول می‌کشه و خلاصه اینکه قهر کرد و دیگه جواب نداد! هرچی گفتم خانم ت ... . نهایت دست به شلوار م.ف شدم. گفت برو دو سه روز دیگه سر بزن. هه ، دقت نمودی! اون یکی میگه شماره بده زنگ میزنیم، این یکی میگه خودت سر بزن! .

به جای ۲-۳ روز ، هفته‌ی بعد رفتم ، به این خیال که جواب همه‌ی نامه‌ها آمده باشد و کار تمام شده باشد! زهی خیال خوش ، شنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۴ رفتم اداره پیش ش.ت . پرسید شماره ملکتون چنده؟ ، تو سیستم داشت نگاه میکرد که م.ف اشاره کرد که مربوط به فلان موضوع هستش... . خلاصه معلوم شد که تا الان نامه‌ای ارسال نشده و خودم باید کار را انجام بدهم. ش.ت مشغول نوشتن نامه شد!، حدود نیم ساعتی طول کشید تا یه نامه را تایپ کرد و سروتهش را جمع کرد!.( بعداً مشخص شد که همین نامه‌ی نیم ساعتی را هم دارای مشکل بوده!!! ). گفت نامه را بده رییس امضا کنه و بعد ببر اداره مالیات . بعد از رسیدن به خدمت رئیس و امضا، راهی اداره مالیات شدم. کرایه تاکسی ده هزار تومنه شد. در اداره مالیات من را به قسمت ارث فرستادند. نامه را جلوی کارمند گذاشتم، در حالیکه دو دستش به موبایلش بود نامه را خواند و گفت ببر پیش حاج‌تقی چون سند صلح هستش و از ارث خارجه و مربوط به ما نمیشه. این قسمت یه کارمند داشت با سبیلهای عجیب، یه چیزی تو مایه‌های سبیل بهنام بانی خواننده. داشتم فکر میکردم که چه‌کسایو برای نداشتن ته‌ریش ردّ صلاحیت کردند اون وقت بچه‌های خودشونو با سبیلهای ناصرالدین شاهی گذاشتن سرِ کار !.

دنبال حاج‌تقی می‌گشتم ، من به خیال اینکه حاج تقی رئیس اداره هستش و بر اساس اسمش یه پیرمرده، دنبالش میگشتم که مشخص شد  فامیلی این کارمند حاجی تقی هستش نه اسمش. حاجی تقی بعد از توجیه توسط خودم که این پرونده مربوط به خونه هستش و گفتن ببر اداره مالیات...، گفت کپی سند و کپی مابقی مدارک لازمه. دقت کنید که سند را هفته‌ی پیش تو اداره ثبت توسط خانم ش.ت باطل شد و به پرونده میخکوب شده بود! . خدا را شکر از سند عکس گرفته بودم و موبایل را هم همراه خودم برده بودم، موتورولا ای ۱۳. خلاصه رفتم دنبال کپی مدارک. کپی مدارک ۹۰ هزار تومن آب خورد. مجدد رفتم پیش حاجی‌تقی. بعد از بررسی و نوشتن دستور، فرستادم تا نامه را در دبیرخانه شماره کنم، کارمند دبیرخانه لم داده بود و مشغول امر خطیر و فرسایشی موبایل بازی بود و سرگرم فیلم دیدن در شبکه‌های اجتماعی !. بعد از شماره ، حاجی‌تقی کارم را به کارمندی دیگر ارجاع داد. این کارمند هم مثل کارمندهای دیگر پرسید: خونه هستش یا مغازه‌اس؟ گفتم خونه، گفت چرا فرستادند اینجا؟ ! . عجیب بود ، یعنی قبلاً کسی را برای بررسی مالیاتی خونه اش به اداره مالیات نفرستاده بودند؟! ؛ خلاصه ، این کارمند شماره موبایل گرفت و گفت بهت زنگ می‌زنیم و شاید تا ظهر بهت زنگ زدم.

روز بعد جوانی به فامیلی شفیعی از اداره مالیات زنگ زد و گفت برو شهرداری و گزارش اطلاعات ساختمان را برامون بیار. ( بعداً متوجه شدم که تو این اداره هم چندتا شفیعی هستش، هم خانم و هم آقا !)

راهی شهرداری شدم و رفتم باجه‌ی ۲. حدود یک ساعت و نیم کارم طول کشید با اینکه اون کارمند مربوطه هیچ مراجعه کننده‌ای نداشت! . جالب بود بدونید که اون کارمند هم سند میخواست و مجدد یادآوری میکنم که سند را هفته پیش در اداره‌ی ثبت، شایسته .تا از من گرفت و باطل کرد و چسباند داخل پرونده!. از قبل دو تا برگه‌ی کپی از پرداخت عوارض شهرداری داشتم که خدابیامرز پدرم آنها را برای روز مبادا که همین امروز بود ، نگه داشته بود، خدا رحمتش کنه. کارمند از روی همون برگه‌ها، یه گزارش اطلاعات ساختمان برام نوشت و بعد یه کد را روی یه کاغذ نوشت و گفت ببر باجه ۷ و بعد مجدد بیا اینجا. مشخص شد که باید عوارض شهرداری را پرداخت کنم ، از سال ۱۳۹۷ که سند صلح امضا شده بود ، عوارض پرداخت نشده بود که مبلغ یک میلیون و چهارده هزار تومان را همونجا کارت کشیدم. از کارمند اون قسمت که فامیلی‌اش خراج بود پرسیدم : اگه هرساله بخوام عوارض را بدم باید بیام اینجا؟ صداش ضعیف بود و از پشت حفاظ شیشه‌ای خوب شنیده نمیشد، ( یکی از معایب این حفاظ های شیشه‌ای غیر استاندارد یا غیرحرفه‌ای بودن آنهاست! چندتا سوراخ داره برای رد و بدل شدن صدا که پایین‌تر از صورت مراجعه کننده هستش و مراجعه کننده باید تا کمر خم بشه تا کارمند صداشو بشنوه) خلاصه متوجه شدم که از راه‌های مختلفی میشه این عوارض را پرداخت کرد. برگه را بردم باجه ۲ که کارمندش اونجا نبود، مشخص شد که رفته‌اند قبرستان برای فاتحه خواندن! . شاید ۴۰ دقیقه منتظر شدم تا کارمند باجه ۲ اومد، گفت بهشون گفتم که برگه را بهت بدن! به کِی گفته بود نمیدونم! . مشخص شد که میخواست مطمئن بشه که عوارض را می‌پردازم و اصلاً احتیاجی به اون برگه نداشت و اون برگه مال خودم بود که نشون میداد عوارض شهرداری را تا پایان سال جاری پرداخت کرده‌ام! . اونقدر ایستاده بودم و معطل شدم که کف‌پاهایم درد گرفته. 

برگه را بردم اداره مالیات ، طبقه‌ی دوم پیش شفیعی. خدا را شکر این کارمند کارش را بلد بود چون اولش گفت که انحصار وراثت هم میخواد که متوجه شد که سند صلح هستش و نیازی به انحصار وراثت ندارن وگرنه مدتی هم علاف اون میشدم. گفت مهاجری ۲-۳ روز دیگه بهت زنگ میزنه.

 سند صلح یعنی اینکه پدرم شرط کرده که تا وقتی زنده هستش، خونه مال خودشه و بعد از فوتش مال منه. خدا رحمتش کنه. 

 

۲۴ آبان ۱۴۰۴ خودم رفتم اداره ثبت پیش مهاجری. گفت تازه پرونده‌ات را بهم دادن ... دیروز میخواستم زنگ بزنم که یادم رفت... . خلاصه بعد از حدود نیم ساعت و امضا کردن چندتا برگه ، رفتم باجه ۱۱ و برای یه خونه کلنگی چوب و خشت ، نزدیک به دو میلیون تومان ازم مالیات گرفتند. دوباره رفتم پیش مهاجری. قرار شد که برم دبیرخانه برای نوشتن پاسخ نامه ی اداره‌ی ثبت ؛ مشخص شد که شایسته.ت نامه را ناقص نوشته و کارمند اداره مالیات می‌تونست از این هم موضوع اشکال بگیره و کارش هم درست بود اما خدا را شکر بی‌خیال موضوع شدند و کارم را راه انداختند. بعد از گرفتن پاسخ نامه رفتم اداره ثبت، طبقه‌ی بالا پیش رئیس اداره ، نامه را مهر زد و اعدادی نوشت، نامه را آوردم پایین پیش شایسته.ت . گفت ببر بالا بده دبیرخانه شماره بشه، دوباره رفتم بالا ، بعد از شماره کردن نامه اومدم پایین پیش شایسته.ت، گفت بشین صدات میزنم. نیم ساعتی گذشت. یه پیرزن اومده بود دنبال پرونده‌اش، از مهران.ف پاس میشد پیش خالد.ش و برعکس. دو-سه باری رفت و برگشت و خلاصه مهران.ف به تکه کاغذ داد دستش که بره دادگاه... ، از نشستن خسته شدم و بلند شدم که قدمی بزنم که همزمان شد با رفتن همون پیرزن، موقع رفتن به حرفایی زد که خوب نشنیدم فقط اون قسمت را شنیدم که گفت... برای اذیت و آزار مردم، منم گفتم آی گفتی،فقط مردمو اذیت و آزار میکنن، گفت نه‌ساله دارم میرم دادگاه! . شروع کردم به قدم زدن، به طبع من، دو-سه تا پیرمردی هم که اونجا نشسته بودن. بلند شدن و شروع به قدم زدن کردند... . شایسته.ت صدام کرد و گفت بذار معطل نشی برو فردا ساعت ۱۰ بیا. خدا را شکر از اون فرمول شماره موبایلتو بده زنگ می‌زنیم استفاده نکرد.

روز بعد در حالیکه بارندگی بود رفتم اداره، پیش شایسته.ت،  مهران.ف تا من را دید گفت آقای سهرابی؟ ، گفتم بله. پرونده را داد بهم و گفت ببر رییس امضا کنه و بعد ببر مالی. در همین حین یه مردی اومد پیش شایسته.ت و گفت: خدا برادرتو برات نگهدار داره کارم را راه بنداز سند را لازم دارم ! ، مهران.ف به شایسته.ت گفت کار اینو راه بنداز خیلی اومده و رفته، شایسته.ت تو چشمهای مهران نگاه کرد و با یه حالتی گفت :اون هفته چهارشنبه پرونده‌اشو آورده! . واقعا برام سؤاله که این آدم! از اذیت و آزار مردم چه لذتی میبره؟ دنبال این اذیت و آزار چه هدفی داره؟ میخواد با این کار چیو ثابت کنه؟!

لعنت خدا بر مردم‌آزار و بر آدم عقده‌ای

 

تو مدتی که کارم دست شایسته‌.ت بود به مواردی برخوردم که برایم جالب بود: ۱. شنیدم یه بنده خدایی تو تهران گفته: ... خارجی‌ها از یه تعدادی بی‌سروپا تو ایران حمایت می‌کنند... ؛ خوب بزرگوار شما که عیب دیگران را می‌بینید چطور چنین عیبی را که خودتان هم دارید رفع نمیکنید؟! شما هم کم آدم بی‌سروپا بر مردم مسلط نکردید، نمونه‌اش همین آدم! 

۲. تو همین روزها بود که بخشی از یه سریال را دیدم که فکر کنم از شبکه‌ی آی‌فیلم پخش میشد؛ یه کارمندی که چهره موقر و موج‌های داشت به دوستش می‌گفت که کار فلان مراجعه‌کننده را زود انجام نمیدم تا کارش سریع راه نیفته! ؛ عجیبه ! انگار که کار مراجعه کنندگان را طول دادن و اذیت کردن مردم یه موضوع نهادینه شده در دولت و حکومت هستش طوریکه رسماً از صداوسیمای ملی هم پخشش میکنن!.

۳. مدتی بود که به سخنرانیهای قدیمی آقای قرائتی گوش میدادم. تو همین روزها به یه سخنرانی گوش دادم در مورد مشکلات ادارات و طول دادن کار مردم !

 

 

۴. از اخبار شنیدم که مسئول ( یا یکی از مسئولین) سازمان استخدامی کشور میگه که یه کاری میخوان انجام بدهند که هر کارمندی بازنشسته شد ، حقوق بازنشستگی‌اش با زمان کارش تفاوت چندانی نداشته باشه! .بگذریم از اینکه چرا باید همچین کاری انجام بشه و به یه آدم بیکار باید پول بدن اما حرفم اینه که این کارمند مردم آزار بعد از بازنشستگی به همان اندازه زمان مردم‌آزاری حقوق میگیره. 

پرونده را بردم طبقه بالا و بعد از امضای رئیس بردم امور مالی. خانمی که اونجا بود گفت که مودم قطع هستش برو یه ساعت دیگه بیا. گفتم اگه یه ساعت دیگه بیام حتماً وصل میشه؟ ... خلاصه شماره موبایلم را گرفت و گفت وصل شد بهت زنگ می‌زنم. حدود نیم ساعت بعد زنگ زد و گفت وصل شده بیا. رفتم امور مالی و بعد از حدود نیم ساعت، چهارصد و سی هزار تومن ازم گرفت، یه برگه چاپ کرد و بعد  دو برگه سند خام گذاشت داخل پرونده و گفت مبارکه! ببر بده شکری امضا کنه و بعد بده بانصیری چاپ کنه. در همین حین یه خانمی اومد تو سالن و شروع به سروصدا کرد. خانم امور مالی گفت ای وای باز این زنه اومد، سند ازدواجش را میخواد هرچی میگیم برو دفترخانه بگیر باز نمی‌فهمه! . 

رفتم پایین پیش خالد.ش . بعد از امضای خالد.ش رفتم پیش خانم بانصیری. گفت امروز سرم شلوغ هستش برو فردا ساعت ۱۰ بیا. فردا ساعت ۱۰ رفتم که سندها را آماده تحویلم داد و گفت بده به رئیس امضا کنه. بعد از امضای رئیس ، بردم دبیرخانه و بعد بردم پیش خالد.ش ، بعد از گرفتن امضای اینکه اصل سند را تحویل گرفته‌ام ، شدم صاحب سند. نامردا حدود چهارصد هزار تومان گرفتند اما یه نایلون ندادند که سند را داخلش بندازم!

 

خلاصه! بعد از این همه دوندگی و برو بیا و بالا  و پایین کردنها، نهایت این شد : کاغذی را که روی آن نوشته بود  ۶۳ متر خانه متعلق به منه را عوض کردند و روی یه کاغذ دیگه نوشتند ۶۳ متر خانه متعلق به منه! 

موفق باشید!

 

حبیب سهرابی 

بیجار گروس 

 

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

از بیکارے خستہ شدم و در "دیوار" بہ دنبال کار گشتم کہ چشمم بہ یک آگہی خورد کہ بہ دنبال فروشندہ مےگشت و نوشتہ بود " ۔۔۔ کار راحت و بی دردسر ۔۔۔ " 😍 من ھم از خدا خواستہ ۔۔۔ 

خلاصہ، زنگ زدم ۔۔۔ و نہایت آنکہ روز جمعہ صاحب کار زنگ زد و رفتم و با او کہ جوانے متولد سال ۱۳۶۱ بود آشنا شدم و حرف زدیم و آنطورے کہ توضیح داد کارم فروش درب ھاے ورودے و داخلے ساختمان بود کہ باید براے مشترے ، توضیحاتے مےدادم و ثبت سفارش میکردم و نصف پول را میگرفتم و بعد با صاحبکارم ھماھنگ میکردم ؛ ساعت کارے ھم ۹ صبح تا ۱ ظہر و ۴ تا ۷ بعد از ظہر۔ خودش در بیجار نبود و قرار بود با پدرش کہ مےگفت یہ پیرمرد بازنشستہ ھستش و میاد اینجا میشینہ ھماھنگ باشم۔ براے کارھاے نصب ھم ، نصاب میاد و میبرہ و نصب میکنہ و بعد در مورد دربہا شروع بہ توضیح دادن نمود کہ یعنے وارد مرحلہ آموزش من شدہ بود۔۔۔ ۔ حقوق ثابت ماھے دو میلیون و نیم و اگہ مشترے معرفے میکردم، پورسانت ھم میگرفتم۔

خاطرات درب فروشے

فرداش کہ شنبہ بود دیر رفتم یعنے ساعت ۱۰ونیم رفتم چون حاجی ، کار بانکے داشت۔

 شب قبلش از ھیجان خوابم نبرد و رفتم توی خیالات و فکر  خرید موتور و نہایت اینکہ دیروقت خوابم برد و متأسفانہ نماز صبحم قضا شد۔

خلاصہ رفتم مغازہ و حاجی ھم، ناظم سال سوم راھنمایی مدرسہ ایثار از کار در اومد۔ 

دیدین این صاحبکارا رو کہ از جیک و پیک زندگیت میپرسہ؟ : کی ھستے، قبلنا چکار کردے، چن کلاس سواد دارے، اگہ درس نخوندے چرا نخوندے، اگہ خوندے چے خوندے، کجا خوندے ، چرا فلان رشتہ را نخوندے، ننہ و بابات کیہ، خواھرت کجاست، چن دداشین، چکار میکنن، چرا اینجورے کردین، چرا اونجورے کردین؟!!!!!!!!!!!!! 


خلاصہ شیفت صبح گذشت و جز پر حرفے حاجی و یہ تماس مشکوک کہ صاحبکار داشت  ، مورد خاصے نبود؛ 🧐 بہ موبایلم زنگ زد و گفت کہ بعد از ظہر چندتا در میاد و اونجا با بچہ ھا خالیش کنید، منم فکرم رفت کہ۔۔۔


🌤️ بعد از ظہر رفتم و باز پر حرفے حاجی شروع شد ، گفت: سپاہ بیجار را اون با یکے دیگہ تشکیل دادہ - اگہ تو سپاہ میموندم الان سردار بودم - با تلفن حرف میزد و تلفنش تمام شد و گفت الان یکیو فلان جا استخدام کردم البتہ تحصیلاتش لیسانس بود( منظورش با من بود کہ لیسانس نداشتم ) ۔۔۔ فلانے و فلانے و فلان کسک را من در سپاہ استخدام کردم و ... ۔

یکے از مشکلات حرف زدن با حاجی، باز بودن درب مغازہ بود؛ مغازہ کنار خیابان بود و عبور موتور و ماشین سنگین و سر و صداشون، در بیشتر موارد صداے حاجی را نامفہوم میکرد۔

خلاصہ ساعت شد ھفت و نیم غروب کہ یہ وانت سفید با یہ محمولہ پیداش شد۔ قرار بود نصاب ( ھمون بچہ ھا کہ صاحبکار گفتہ بود ) ھم بیاید کہ تا لحظہ ای کہ آنجا بودم پیدایش نشد۔

۹ تا درب " ام دی اف " و یہ درب ضد سرقت فلزے پشت وانت بود۔ خدا بہ رانندہ خیر بدہ کہ دربہاے سنگین را خودش داخل برد و من ھم دو تا از دربہاے سبک را داخل بردم و اما 😳 ، چشمتون روز بد نبینہ، نوبت رسید بہ درب فلزے، رانندہ گفت کہ یہ جاے دست دارہ بگیر و بلند کن ... ھر کارے میکردم زورم بہش نمیرسید ۔۔۔ بہ ھر حال و با ھر بدبختےای بود درب را داخل بردم۔ من کہ از این کار راحت و بی دردسر جا خوردہ بودم قصد رفتن کردم چون ساعت از ھفت و نیم گذشتہ بود؛ حاجی گفت : اگہ میخوای بیای باید تا ۸ وایسے۔۔۔

خلاصہ موقع نزدیک شدن بہ خانہ بہ صاحبکار زنگ زدم و از این کار راحت و بی دردسر 😁 انصراف دادم ؛ عجیب اینکہ خیلے راحت و بی هیچ سؤال و جوابی قبول کرد و ... 

خلاصہ آن ھمہ خیالات ھم تبدیل شد بہ توھمات۔

موتوری کہ میخواستم با فروشندگی بخرم

( موتوری کہ تبدیل بہ توھم شد)

الان ھم کہ در حال نوشتن این مطالب ھستم ماھیچہ ساق پای راستم گرفتہ و از دیشب درد میکنہ ۔


بہ یاد روز شنبہ ۶ خرداد ۱۴۰۲ روز تجربۂ کار راحت و بی دردسر


حبیب سهرابی

۷ خرداد ۱۴۰۲

بیجار گروس

©www.habibsohrabi.blog.ir

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

بسم الله

دیدید اینایی‌رو که وقتی میری نماز جماعت، به جای اینکه بیان صف اول را تکمیل کنن میرن صف آخر میشینن و ادا در میارن که مسئولیتش سنگینه و نمیتونن جواب بدن ، جالبه که وقتی فردا صبح میری نونوایی ، همین افراد بدون توجه به نوبت و نفراتی که تو صف ایستادن ، میرن اول صف و نون میگیرن !؟ ؛ این جماعت فازشون چیه؟ آیا خوردن حق دیگران مسئولیتش از ایستادن صف اول نماز جماعت سنگین‌تره؟ یا نه قضیه منفعت‌طلبی هستش!؟ هر جا به نفعتون باشه بدون نوبت میرید جلو و هر جا نفعی نداشته باشه اون ته‌مها خودتونو قایم میکنید؟

====≠======≠====

♥ پیامبر اکرم ‹صَل‌َّاللّٰه‌ُعَلَیْه‌ِوَآلِه›: «سه چیز است که اگر امّت من منافع و ثواب آن‌را می‌دانستند، براى دست یافتن به آن، به سوى هم تیر اندازى می‌کردند [کنایه از این‌که با هم نزاع می‌کردند]: اذان گفتن، زود رفتن به نماز جمعه، و قرار گرفتن در صف اول نماز جماعت».

(محدث نوری، حسین، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، ج 6، ص 460، مؤسسه آل البیت(ع)، قم، چاپ اول، 1408ق.)


♥ امام علی(علیه السلام) می ‌­فرماید: «بهترین صف ‌‌ها صف اول است که فرشتگان در این صف حضور دارند و بهترین نقاط، صف اول، نقاطی است که در سمت راست امام جماعت قرار می ‌­گیرد.»

( ابن حیون، نعمان بن محمد مغربی، دعائم الإسلام، قم، مؤسسة آل البیت، 1385ش، ج 1، ص 155. ) 


♥ امام موسی بن جعفر (علیه السلام) می فرمایند: نماز خواندن در صف اول جماعت همانند جهاد در راه خدای متعال است.


حبیب سهرابی

۱۰ اردی‌بهشت ۱۴۰۲

©www.habibsohrabi.blog.ir

http://habibsohrabi.blog.ir/post/238


  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ


برای مشکلات قلبی و به دلیل مشکلات مالی به  بیمارستان بیجار زنگ زدم تا بپرسم که دکتر قلب درمانگاه برای یکشنبه هست یا نه؟ خانمی آنطرف خط گفتند که هست و پرسیدم برای نوبت، گفت که حضوری و ساعت ۷ صبح اینجا باش.( شاید اگر درمانگاه، تلفن مستقیم داشت یا سایتی داشت که راحت میشد به اطلاعات خدماتی درمانگاه دسترسی داشت این مشکلات پیش نمی‌آمد).


امروز یکشنبه و الان ساعت ۰۸:۴۶ دقیقه و داخل درمانگاه و نزدیک درِ اتاق رییس ( خانم افشاری)  و بغل شوفاژ نشسته‌ام و مشغول نوشتن این مطالب هستم.

 ساعت از هفت گذشته بود که خودم را به درمانگاه رساندم و به خیال باطل خود اولین نفر بودم‌ . بعد از من هم آقایی آمد که او هم با دکتر قلب کار داشت و می‌گفت مادرش در تهران جراحی کرده و الان مشکل دارد ... . منتظر شدیم تا ساعت ۸ که نمکی ،مسئول نوبت دهی ، آمد . از خانمی که منشی دکتر قلب بود پرسید که برای نوبت دهی چی لازمه؟ ایشان گفتند: نوبت دهی دکتر قلب فقط اینترنتی هستش !!!! ... گفتم هیچ راهی ندارد اگر اینجا بشینیم و مابین مریض بریم داخل ؟ گفت فقط ۱۰ نفر را قبول میکند و اگر یک موقعی یکی از مریض‌ها نیاد اون موقع شما برو داخل ، گفتم من رفت و برگشتم مشکله میشه شماره‌ی اینجارو بدی که تماس بگیرم و بپرسم ، گفت اینجا شماره نداره و همون شماره‌ی درمانگاه هستش... جالب اینکه موقعی که نشسته بودم و منتظر بودم، تلفن داخل اتاق همین خانم منشی زنگ خورد و... بگذریم!.  من که مانده بودم درمانده و ناراحت ،چند سؤال به ذهنم رسید: اگر به لطف خدا ،فرزندتان یا پدر و مادر خودتان  همین امروز مشکلی مثل من برایش پیش آمد آیا اونها هم باید به همان صورت اینترنتی نوبت بگیرند و چند روز دیگر مراجعه کنند یا همین امروز ویزیت می‌شوند؟!.

با ۱۹۰ هم تماس گرفتم، خانمی که آنطرف خط بود گفت تذکر میدهیم.

روی دیوار و تابلو اعلانات، مطالب در مورد دیابت دیدم که نوشته بود « کلینیک دیابت در این درمانگاه ... » ... به اتاق رییس درمانگاه رفتم و از خانم رئیس پرسیدم که منظور از کلینیک دیابت چیست؟ گفت مشاوره تغذیه هستش و میری از نمکی ویزیت میگیری و بهش (؟) میگم میاد پایین بهت مشاوره میده... . می‌بینی پسر چه کلینیکی هستش این کلینیک دیابت، پول میدی مشاوره تغذیه میگیری! .


ای خانمهایی که کانون خانه و خانواده را کردید ویران ،بعید است که بتونید میهن خویش را کنید آباد ... . ( تا کور شود هر آنکس که نتواند پیشرفت زنان ایران زمین را ببیند).


 برای برگشتن به خانه و هزینه‌ی تاکسی به دستگاه خودپرداز بیمارستان مراجعه کردم تا از دستگاه پول بگیرم، ۲۰ هزار زدم نوشت که باید مبلغ درخواستی، مضربی در ۱۰۰۰۰ باشد، دوباره ده هزار زدم، همان را نوشت، ۳۰ هزار زدم دوباره همان را نوشت، در نهایت پای پیاده راه افتادم... . آن از خدمات شایسته نظام تحول سلامت و این از خدمات دولت الکترونیک ... .

درمانگاه بیمارستان بیجار و خیابان در زمستان سال ۱۴۰۱


به یاد گذشته: یادی روزی که مراجعه کردم به همین درمانگاه و من که از صبح منتظر نوبت بودم و جزو اولین نفرها بودم ... ، حیدری مسئول نوبت دهی گفت نوبت تمام شده ، چند نفر خانم هم اعتراض کردند ولی به جایی نرسید و .... ؛ به یاد روزی که چشم درد عجیبی داشتم و به بخش اورژانس مراجعه کردم و خانم دکتر شهرزاد نادرپور حاضر نشد تا برگه به من بدهد تا به صورت ویژه به درمانگاه مراجعه کنم... ( شاید کسی بپرسد : چرا به تو باید برگه بدهد؟ چون من بیمار و مریض بودم و کار این افراد و این اماکن هم همین است، آیا وظیفه‌ی دیگری دارند؟) ، مسئول صندوق اورژانس گفت که به خود خانم دکتر فرجپور( چشم پزشک) مراجعه کن و مشکلت را بگو ، اون بخاطر سوگند دکتری که دارد ویزیتت می‌کند ... به خانم دکتر هم مراجعه کردم و ...  در نهایت با همان چشم درد به خانه رفتم و روز بعدش به همان روش معمولی نوبت گرفتم و ویزیت شدم ... ، یاد چند ماه پیش که باز خواستم به دکتر چشم مراجعه کنم و نوبت دهی اینترنتی مقدور نشد ( ساعت ۱۲ و نیم باید بری کافی‌نت ، از دوتا کافی‌نت پرسیدم که گفتند به محض باز شدن سایت، نوبتها تمام میشود و در نهایت یکی گفت که حضوری مراجعه کن) ، حضوری مراجعه کردم و اسمم را همین خانم منشی دکتر قلب برای وسط هفته بعنوان اولین نفر نوشت اما موقع مراجعه و نوبت گرفتن ، اصلاً لیستی در کار نبود و من هم بعنوان نفر سی‌وچهارم ویزیت شدم ! ... ؛ و یادهای دیگر که حوصله‌ی نوشتنش را ندارم و تو حدیث مفصَّل بخوان از این مُجْمَل ... 


فقط خواستم یاد خودم باشد که اگر روزی چیزی از خدمات شایسته شنیدم یادم باشد که چه خدمات درمانی شایسته ای از نظام تحول سلامت دریافت کردم و مابقی حرفها و نسبتها کار دشمن است و همه جای جهان مشکل هست و کشور ما هم کمی مشکل مدیریتی دارد، همین.


۲۵ دی ۱۴۰۱ 

بیجار گروس

روز بارش برف

درمانگاه بیمارستان بیجار

حبیب سهرابی

©www.habibsohrabi.blog.ir
  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

کتاب لبنان زدگی نوشته سید حسین مرکبی


نام کتاب: لبنان زدگی / سفرنامه لبنان

نویسنده: سید حسین مرکبی (۱۳۶۱)


نوبت و تاریخ چاپ: اول ، ۱۳۹۶

ناشر : نشر آرما

تعداد صفحات: ۱۰۴ صفحه.

اندازه‌ی صفحات: رقعی

عکس: دارد

شابک: ISBN: 978-600-607789-5


* تاریخ ورود به کتابخانه‌ی شخصی: چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۰۸ ، سایت بوستان کتاب، ۷۶۵۰ تومان.

* تاریخ مطالعه: مطالعه‌ی اول از حوالی ظهر چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۵/۲۶ تا عصر یکشنبه ۱۴۰۱/۰۵/۳۰


* معرفی و بررسی:

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

کتاب سقوط شاه نوشته فریدون هویدا

صفحاتی از کتاب سقوط شاه نوشته فریدون هویدا

نام کتاب: سقوط شاه
نویسنده: فریدون هویدا
مترجم : ح. ا. مهران (۱۳۲۰ - ۳ اسفند ۱۳۸۱)

The Fall of the Shah
by: Fereydoun Hoveyda
Pub: Weidenfeld & Nicolson London, 1980

نوبت و تاریخ چاپ: چاپ اول،۱۳۶۵
ناشر : انتشارات اطلاعات
تعداد صفحات: ۲۲۳ صفحه.
اندازه‌ی صفحات: رقعی
عکس: ندارد
شابک: ندارد

* تاریخ ورود به کتابخانه‌ی شخصی: ۱۴۰۰/۰۲/۲۵ سایت کتاب شرق به قیمت ۲۵ هزار تومان
* تاریخ مطالعه: مطالعه‌ی اول از چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۶/۰۳ ساعت ۱۳:۰۰ تا پنجشنبه ۱۴۰۰/۰۶/۱۱ ساعت ۲۲:۰۰

* معرفی و بررسی:

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
این کتاب شامل خاطرات نویسنده است از چندسال پایانی حکومت شاه و علت و عوامل سقوط او .
نویسنده ، نماینده شاه در سازمان ملل بوده و برادر امیرعباس هویدا ( که بیشترین دوران نخست وزیری در زمان شاه را داشت و بعد از پیروزی انقلاب، اعدام شد) می‌باشد.

یکی از نکات جالب کتاب این است که مطالبی که نویسنده در مورد اوضاع اقتصادی و فرهنگی و مذهبی و نظامی و ... از زمان حکومت شاه بیان می‌کند با آن چیزی که امروزه از شبکه‌های اجتماعی مثل اینستاگرام و یا شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی‌زبان  از آن دوره می‌گویند متفاوت است! ؛ به عبارت دیگر ، آنچه این شبکه‌ها از روزگار گل و بلبل زمان شاه و از خودِ شاه می‌گویند با آنچه برادر نخست‌وزیر شاهنشاهی ایران می‌گوید کاملآ متفاوت هستند و انگار از دو زمان متفاوت و از دو شاه متفاوت حرف می‌زنند!
ترجمه‌ی کتاب روان و عالیست و همچنین پاورقی‌های مترجم هم عالی هستند و از مترجم بابت ترجمه‌ی خوب و اطلاعات جامع تشکر می‌کنم. آنطور که در جستجوهای اینترنتی متوجه شدم، ح.ا.مهران ، اسم مستعار آقای حسین ابوترابیان می‌باشد که اسم ایشان را زیاد خوانده‌ام و از مترجم‌های درجه یک بودند. خداوند رحمتش کند.

 + صفحه ۸۹: در ماههای آخر عمر رژیم غالباً این سخن نادرست به گوش می رسید که برنامه‌های مدرنیزه کردن کشور به قیمت تاج و تخت او تمام شده است ولی به نظر من واقعیت این است که جز اشتباهات اساسی خود شاه هیچ علت دیگری زمینه سقوطش را فراهم نکرده است.
+ یکی از نکته‌های زیبای کتاب در یک صفحه به آخر کتاب است (ص۲۲۲) که نویسنده می‌پرسد آیا پس از انقلاب و انقلابیون که نام خدا را می‌برند و ادعای حل مشکلات را دارند از مسیرشان منحرف نمی‌شوند؟ . جالب اینجاست که مطالب این کتاب مربوط به سال ۱۳۵۸ است و امروز که حدود ۴۳ سال از انقلاب می‌گذرد بسیاری از مشکلات مملکت ، نه به دلیل موانع آمریکا و شرکایش است بلکه ناشی از زیاده‌خواهی باقی ماندگان و فرزندان انقلابیون و بی‌لیاقتی و نادانی و خیانت همین گروه است! .

یکی از کتابهای خوب و مفیدی بود که در مورد اوضاع زمان شاه خواندم و خواندن آن را توصیه میکنم.

 

 

الْحَمْدُ لِلّٰهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ
حبیب سهرابی
بیجار گروس
۱۱ شهریور ۱۴۰۰

@habib.sohrabi_bijar
www.habibsohrabi.blog.ir
http://habibsohrabi.blog.ir/post/132

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi
به نام خدا
بنا به تشخیص پزشک خانواده‌ام (یا همون بیمه‌ی سلامت) به آزمایشگاه مرکزی شهرستان بیجار که آزمایشگاه دولتی هستش مراجعه کردم.

این آزمایشگاه، ارزانترین آزمایشگاه در شهرستان بیجار است البته تا آنجایی که من میدانم. برای اینکه تو این آزمایشگاه، زود نوبتت بشه باید قبل از طلوع آفتاب بیای و نوبت بگیری. حوالی ساعت ۵ونیم بیدار شدم و بعد از انجام دادن کارهای شخصی، راه افتادم و حوالی ساعت ۶ونیم رسیدم جلوی آزمایشگاه.
این آزمایشگاه در پشت بیمارستان قدیمی بیجار قرار دارد و شماره تماس آن هم 08738223004 می‌باشد.
این بیمارستان در زمان جنگ محل مداوا و بستری کردن مجروحان جنگی هم بوده که درست روبروی بیمارستان (که الان قسمتی از پارک محسوب می‌شود) برای نشستن هلیکوپتر، یک باند فرود به رنگ سفید، ساخته بودند تا مجروحین جنگی را بتوانند با هلیکوپتر به این بیمارستان منتقل کنند ، این باند را یادم هست. بعد از ساختن بیمارستان جدید، این بیمارستان از رونق افتاد و الان حیات خلوت شبکه بهداشت و درمان است.

قبل از من سه‌چهار نفر دیگر هم آنجا بودند. مردی که آنطرف خیابان ، روی پله‌ی ساختمانی نشسته بود گفت: دفترچه داری؟ گفتم بله، گفت بذار روی آن دفترچه‌ها و سنگ را هم رویش بذار.
باید صبر کنیم تا ساعت ۸ که کارمندان آزمایشگاه تشریف بیاورند. یعنی سری قبل که در دولت حسن روحانی آمدم تا ساعت ۸ طول کشید که آمدند.

چون حوصله‌ی ایستادن تا ساعت ۸ را نداشتم آمدم در پارک جلوی بیمارستان و روی نیمکتی نشستم .

 

از همین جایی که نشسته‌ام، بقایای چهار درخت تنومند و قدیمی که آنها را قطع کرده‌اند مشخص است، بامزه اینکه این درخت‌ها و این پارک، درست روبروی منابع طبیعی قرار دارد.

عکس درختان قطع شده پارک ۱۵ خرداد بیجار
 شاید دو هفته‌ی پیش بود که درختی را که جلوی کلانتری در چهار راه پست قرار داشت قطع کردند!. البته شاید برای اینکار دلیل علمی و قانونی داشته‌اند مثل خشک شدن ولی حالا چرا و به چه دلیل این درختان خشک شده‌اند را خدا بهتر می‌داند چون اگر منابع طبیعی و مراجع ذیصلاح می‌دانستند که خشک نمی‌شدند!.
در وسط پارک ، مزار سه شهید گمنام قرار دارد ، که قبلا (در حدود ۲۰ سال پیش یا بیشتر)  یک استخر بزرگ قرار داشت البته شاید سازندگانش ، نیت حوض داشته‌اند ولی شبیه استخر بود که بعدها، شهرداری بیجار یک آبشار سنگی در آن قرار داد که عکسی از آن به یادگار گرفته‌ام.
عکس وسط پارک ۱۵ خرداد
و اما اینجا هم محل بازی بچه‌ها هستش که البته سالهای دور هم ، خودم اینجا بازی کرده‌ام البته نه خیلی زیاد بلکه به صورت گذری در سالهای ابتدایی. آنموقع زمینش سنگریزه‌ای بود و یکی دو وسیله‌ی دیگر هم داشت برای بارفیکس که آنها را برداشتند و بجای سرسره‌های قدیمی هم این سرسره‌ها را گذاشتند.

محل بازی بچه ها در پارک ۱۵ خرداد بیجار

ساعت ۷ و ربع به آزمایشگاه زنگ زدم و آقایی که جواب داد گفت که ساعت ۷ و نیم شروع به کار می‌کنند!!!. خودم را رساندم .
مسئول پذیرش، همان خانم قد کوتاه و نیمه تُپل دفعه‌ی قبل بود. اول صدایم کرد و شماره تلفنم را پرسید و پایین برگه نوشت و گفت منتظر باش تا صدایت بزنم . بعد از حدود نیم ساعت ، صدایم زد و کارتم را گرفت و مبلغ ۱۵۵۰۰ تومان را کارت کشید.( کارت کشیدن= کشیدن کارت بانکی در محل مشخص از کارتخوان و سپس وارد کردن عددی برای مقدار پول و سپس وارد کردن عددی بعنوان رمز کارت تا پول از حساب شما به حساب دیگری منتقل شود را کارت کشیدن می‌گویند).

هزینه‌ی این آزمایش در آزمایشگاه فاضل در چهار راه پست، حدود ۱۶۰ هزارتومان است، یعنی پنجشنبه رفتم و پرسیدم که خانمی که آنجا بود بعد از نگاه کردن در کامپیوتر، این عدد را گفت!.


همون خانمی که اسمها را می‌خواند به اون آقای اول صبح که حالا مشخص شد پیرمردی است، گفت که چند تا از آزمایش‌هایش را اینجا ندارند! ولی مابقی را برایش انجام می‌دهند و آنها را می‌تواند در آزمایشگاه دیگری انجام دهد ، بنده‌ی خدا دفترچه‌اش را گرفت و رفت! ، بامزه نیست ؟! از قبل از طلوع آفتاب جلوی در آزمایشگاه علاف بشی و آخر هم معلوم بشه که کارت باید نصفه انجام بشه!

محل خونگیری و سالن انتظار آزمایشگاه

بعداز این مرحله، باید منتظر خون‌گیرها می‌ماندیم. رفتم و از همین خانم پرسیدم که کی خونگیرها می‌آیند که گفت اصلأ از اینکه کی خونگیرها می‌آیند اطلاعی ندارد!.
 قبل از من یک مرد لاغر با دختر لاغرش ایستاده بودند تا خون بدهند. من رفتم و در اتاق آقایان نشستم ، همین مرد لاغر آمد و گفت که نوبت من نیست و نوبت آن خانمه ... فکر کنم بار اولش بود که اینجا آمده بود و بعد فهمید که اتاقی که من نشسته‌ام محل خونگیری آقایان است. مرد بامزه‌ای بود، گاهی با تکان دادن سرش به چپ و راست و گله از دیر آمدن خونگیرها، می‌خواست خودش را منتقد نشان دهد! نمی‌دانم کارمند کدام اداره بود.
بگذریم، خون‌گیر آمد، دختری لاغر و تقریبا هم‌قد خودم بود. اول گفت برگه‌اتو بذار اینجا و برو بیرون.گفتم چشم. بعد از حدود پنج دقیقه صدایم زد و ... .
ساعت ۸ کارم تمام شد ولی وجدانا ، نوبت قبلی خیلی طول کشید و خیلی شلوغ بود طوری که خسته شدم و اعصابم داغان شد. بیشتر عامل شلوغی هم ، همین کارمندان دولتی و وابستگان حکومتی هستند . این جور جاها که هزینه‌هایش پایین است باید برای افراد مستمند و کسانی مثل من که نه درآمد و نه بیمه‌ی درست و حسابی دارند ، برای روستایی‌ها ، افراد بیکار و کم درآمد و بیچاره باشد نه برای کارمندان حکومتی که حقوق و انواع امتیازات را دارند! مانده‌ام که این جماعت حکومتی چرا اینقدر گرسنه‌اند!؟ چرا اینقدر مزاحم مردم هستند!؟ می‌گویند قسط و خرج و بدبختی داریم، می‌گویم کمی مصرف‌تان را کم کنید کمی کلاستان را پایین بیاورید و مثل همه‌ی مردم ساده زندگی کنید ، کمی ظلم‌تان را کم کنید تا هم قسط و هم خرج و کمی بدبختی‌تان کم شود! وقتی چهار‌چنگولی می‌خورید معلوم است که کم می‌آورید . البته این جماعت، همه چیز را متعلق به خودشان می‌دانند و آن را سهم‌الارث پدریشان به حساب می‌آورند.

حبیب سهرابی
بیجار گروس
۶ شهریور ۱۴۰۰

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

یکی از مشکلات پارکبانی ، کارمندان مفت‌خور و زورگوی حکومتی هستند، بخصوص آنهایی که روابط دارند و به ویژه آن‌هایی که ادعای خداشناسی دارند که از جمله‌ی آنها حاجیییییی‌آقا منصوری و همسر دانشمندشان می‌باشند که در دست به گوشی شدن و تماس با رئیس و رؤسا و شناسایی حق مردم تبحر ویژه دارند اما در شناسایی حق پارکبانان و بیکاران لال و گنگ و فلج عقیدتی هستند و متخصص در نان بریدن آدمهای بی‌کس و کار هستند.
حاجی‌آقا که پشت فرمان ذکر می‌گفتند ( حالا ذکر کی ، خودش بهتر می‌داند) اما ماشینش پارک شده بود و من به فرمان وظیفه هم برگه‌ی اطلاع‌رسانی به حضرت نان‌برش دادم و هم ثبت پلاک ماشینش را نمودم. حضرت کت و شلواریش به نیم ساعت نرسیده، هراسان و گریان و نالان به همراه زنش پیش من آمد و ضمن اعتراض به اینکه چرا او را ثبت پلاک نموده‌ام با بغضی که حرف زدنش را قطع می‌کرد گفت همین الان پیش خودت به بهرامی رئیس تاکسیرانی زنگ می‌زنم و ... . امام بهرامی لعنت الله علیه که نمی‌دانم از چه وحشت داشتند ، وحشت زده گفت که کاغذی را که او داده‌ای پس بگیر و پلاکش را حذف کن، گفتم : برگه‌ی اطلاع‌رسانیست، گفت هرچی هست پس بگیر. بحث بر سر این بود که تا نیم ساعت نباید ماشین ثبت پلاک شود و حاجی‌آقا می‌گفت این حق مردم است و من دستورالعمل را خوانده‌ام.
اینجا می‌خواهم یک سؤال تاریخی از امام بهرامی لعنت الله علیه و حاجی‌آقا منصوری بپرسم: یک پارکبان در خیابان به این شلوغی و پر از ماشین ، چطور تشخیص بدهد که کدام ماشین نیم ساعت پارک کرده ؟ اینطوری برای هر ماشین باید یک پارکبان باشد. دقت کنید تا با هم بخندیم: یک ماشین کنار خیابان پارک می‌کند، شما شروع به گرفتن نیم ساعت می‌کنید! بعد از ۱۵ دقیقه ماشین بعدی پارک می‌کند، برای همین هم نیم ساعت را شروع می‌کنی، همینجور برو تا ده‌تا ماشین، یهویی این وسط دوتاشون که معلوم نیست و دقیقا چندم هستند از پارک خارج می‌شوند، ... حالا پیدا کنید پرتقال فروش را!

حاجی‌آقا منصوری که واضح و مبرهن از ذکر شبانه سرمست و لایعقل بود( حالا ذکر کی ، خودش بهتر می‌داند) ، برگه‌ی زیر را که فقط جهت اطلاع رسانیست به من تحویل داد... . حاجی‌آقا و همسرشان ، ظفرمندانه پس از فتح قله، هی‌هی کنان سوار ماشین شدند و رفتند. سوال بود برایم که اگر من هم جزو فامیل زن حاجی‌آقا بودم و یا پسرشان بودم همین رفتار را با من داشتند؟!!!

بگذریم؛ فقط نمیدونم حواستون بود یا نه که حاجی‌آقا برای ۵۰۰ تومن پول پارک چه الم‌شنگه‌ای راه انداخت تا پول ندهد. ان‌شاءالله که بعداً پولشو میده... .

یکی از بدبختی‌های این مملکت، همین بی‌مغزها یا نخودمغزها هستند که دستورالعمل هایی به این خنده‌داری می‌نویسند.

لعنةالله علی‌الظالمین

حبیب سهرابی
بیجار گروس
۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
حوالی ساعت ۱۰
خیابان آزادگان
جلوی دادگستری سابق

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

تلویزیون را که باز می‌کنم ، رئیس‌ دولت ، جناب آقای روحانی ، نگران کارمندان دولت هستند: قیمت ها افزایش یافته و کارمندان حقوقشان ثابت است! ؛ جناب نوبخت، خبر از افزایش حقوق کارمندان دولت می‌دهد ؛ رییس قوه‌ی قضائیه ، حضرت آیت‌ا... آملی لاریجانی هم نگران وضعیت زندگی کارمندان هستند!..‌. . آخه شما سهمیه‌دارهای مفت‌خور نمی‌فهمید کارمندان دولتی، که حقوقشان برای خود و همسرشان ،مادام‌العمر است، بیمه و دفترچه و موقعیت و شخصیت اجتماعی‌اشان مادام‌العمر است چه نیازی به این همه دلواپسی دارند؟!

جالب اینجاست که کارگران شرکتی و قراردادی به حال خودشان رها شده‌اند و تا جیغ نکشند کسی به فکرشان نیست. حالا فکر کنید به حال و وضع کارگران روزمزد و فصلی و بیکاران دست فروش و بیکاری مثل من.


امروز دوشنبه دوازدهم آذرماه سال نودوهفت برای دومین بار به داروخانه‌ی بیمارستان دولتی بیجار مراجعه کردم. فرمودند که با بیمه‌ی سلامت قرارداد نداریم و مقصر هم بیمه سلامت است که قرارداد نمی‌بندد... ! بنابراین هیچ داروخانه‌ای در شهر بیجار با بیمه سلامت قرارداد ندارد! حالا فکر کنید به وضعیت آن بدبختی که تنها دفترچه‌ی‌ بیمه سلامت دارد و گرفتار درد و مرض هم هست و باید دارویش را آزاد بخرد ، تازه آن هم نه به قیمت جهانی بلکه به لطف دولت مفتضحه‌ی حسن روحانی به چند برابر قیمت واقعی!... .

فقط قصد سؤال دارم :اگر انقلاب ایران ،مردمی بوده و حکومت، جمهوری‌ست پس چرا بقیه به حال خود رها شده‌اند و فقط عده‌ای سهمیه‌ای و گروه خاص از فواید آن استفاده می‌کنند؟ این چه جور انقلاب عمومی‌ست که مزایایش خصوصی‌ست؟!!! 

چرا حقوق مادام‌العمر، درمان رایگان ، امکانات و مزایای حکومتی و دولتی و هر چیز خوب ، فقط حق عده‌ایی خاص است؟!!! 

چرا هزینه‌های دولت را همه‌ی مردم می‌پردازند اما لذ‌تهایش فقط مخصوص عده‌ای نظرکرده است؟.


لَعْنَةُ اللّٰهِ عَلَى الظَّالِمِینَ

حبیب سهرابی

بیجارگروس

۹۷/۰۹/۱۲

  • حبیب سهرابی / Habib Sohrabi